تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> شهر کدوها

شهر کدوها

همه ما نوعی کدو هستیم من نوع تنبلشم

«ملت‌ها این گونه نابود می‌شوند که نخست حافظه‌شان را از آن‌ها می دزدند، کتاب‌هایشان را تباه می‌کنند، دانش‌شان را تباه می‌کنند، و تاریخ‌شان را نیز، و بعد کسی دیگر می‌آید و کتاب‌های دیگری می‌نویسد، و دانش و آموزش دیگری به آن‌ها می‌دهد، و تاریخ را جعل می‌کند...»

کتاب خنده و فراموشی میلان کوندرا

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت12:12توسط کدو تنبل | |

امروز پر بود از حوادث دوست داشتنی ترس شما و مامورهایتان که قدم به قدم کاشته بودید نور امیدی بود در دل ما چون فهمیدیم میترسید واقعا ترسیده اید که اینگونه جو را امنیتی کرده بودید وقتی دوستم مچ بند سبزم را اینبار به هر دو دستم داشت میبست باز هم حس غرور میکردم از اینکه باز دارم سبز سبز می آیم و اینبار شما بیشتر از بودنمان ترسیده اید آنقدر ترسیده اید که ۱۳ ابان را از خیابان ها جمع کرده بودید به درون مصلا و غریبه ها را هم راه نمیدادید و بیرون مصلا هم از ما می ترسیدید امروز خیلی شیرین بود برایمان ترس شما شیرینش کرد و امیدوار به راهی که داریم میرویم ممنونیم که اینقدر ترسیدید و امید به ما دادید

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت23:4توسط کدو تنبل | |

مسیر راهپیمایی ۱۳ آبان در شهر اراک هم مشخص شد ساعت ۳۰/۹ در باغ ملی و حرکت به سمت مصلای اراک

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت22:38توسط کدو تنبل | |

 

تابستان را يادتان رفته حتما كه افتاديد به قلدری كردن. ما يادمان نرفته٬ يادمان نمی رود. داغ گذاشتيد روی دلمان كه فراموش مان نشود. هی اسم روی اسم تلنبار كرديد. هی خاطره پشت خاطره... بعد رد كه می شوی از ونک يکهو از خاطرت ميگذرد همين جا بود كه اولين بار، اولين باتوم ها آمد پايين و شكافت تن نحيف مان را. پوست كلفت نشده بوديم هنوز٬ نمي دانستيم قرار است روزهای بعدش، هر روزمان همين باشد. هی باتوم و گاز اشك آور... نمي دانستيم ونک شروع روزهای تازه است. چه تابستانی را از سر گذرانديم ...

و آزادی را هميشه همين جوری يادم می ماند. تا آخر دنيا... بعد از كلی راه رفتن و نفس زدن و گرما، يكی كه قد بلندتر بود می گفت؛ « دارم می بينمش! » و ما روی پاشنه های پاهامان، دنبالش می گشتيم و اگر نبود مي رفتيم بالاي نرده هاي وسط خيابان ! بالا خره رسيديم . قبل از انتخابات كه خوش خيال بوديم كه مي رسيم . بعد از انتخابات كه فكر مي كرديم راهي نمانده . همين جوري كه دهان به دهان مي گشت رهنورد گفته بمانيد خانه هاتان . كه مي گفتند موسوي مي آيد تا مردم را نكشند . كه مي گفتند دستور تير داده اند . كه داده بودند. كه اولين گلوله همان جا شليك شد، اولين قرباني ...

و همهمه اي كه پيچيد توي توپخانه ؛ « يا حسين ! مير حسين ! » فكر مي كرديم اگر همه پاهامان را بكوبيم زمين ، زمين مي لرزد بس كه زياد بوديم . زمين مي رود پايين بس كه عصباني بوديم ؛ « موسوي موسوي ! راي منو پس بگير »

و امير آباد را با آن چماق به دست هاي حيدر گوي غول پيكر و در خانه هايي كه باز بود به روي مان . بطري هايي كه پر آب مي شد . مادرهايي كه دعاشان و لبخندشان پشت سر مان بود پيش از آن كه برگرديم توي خيابان . و نگاه نگران مهربان شان ؛ « مراقب خودتان باشيد ! » بوديم . هستيم . تازه داشتيم ياد مي گرفتيم مراقب خود مان و انسانيت مان باشيم . مراقب حق مان و شرف مان باشيم .

و بلوار كشاورز را پيش از وليعصر ؛ « سعيد حجاريان ، آزاد بايد گردد ! »

بهشت زهرا را با تمام گرد و خاكش ، باتوم هايي كه پايين نيامدند . ون هايي كه خالي رفتند . دست هايي كه تا آخر افراشته ماند ، بغض هايي كه فرياد شد ؛ « سي سال جرم و جنايت ... »

من اولين بار ، اولين دست بند سبزم را توي هفت تير از دستم باز كردم . اشك آور را كه زدند و پشتش هجوم آوردند به سمت مان . باز نمي شد بس كه محكم بسته بودمش . بس كه هميشه دستم بود . با فندك سوزاندمش . گذاشتم توي جيبم . ماند يادگاري تا بهارستان كه گمش كردم .

وليعصر را روز تنفيذ ؛ « ای رهبر كودتا! اين آخرين پيام است ... » و اولين بار صداي تپش قلبم را شنيدم وقتي جواب مان گلوله هايي بود كه پشت سرمان شليك مي شد و ما دست هاي هم را مي فشرديم از ترس .

و ما تمام پل كريم خان بوديم . از اول تا آخرش . و خيلي قبل ترش و خيلي بعد ترش ...

انقلاب را كه نگو . خود زندگي ست . هي نرسيدن است . هي رسيدن و كتك خوردن . از حفظ شديم تمام كوچه پس كوچه هاش را بس كه روزهاي تابستان مان شب شد توي پياده روهاش . نه به اين راحتي كه مي نويسم و مي خوانيد . سخت تر . غمگين تر . خوني تر . حالا كه نگاه مي كنم اميدوار كننده تر ، انساني تر از هميشهء انقلاب و كتابفروشي هاش . حالا داشتيم آن كتاب ها را زندگي مي كرديم . درس پس مي داديم . پس آزادي اين همه سخت بود و درد داشت ؟

و بهارستان را و بهارستان را و بهارستان را ...

تابستان را يادتان كه نرفته ؟
 

ما سیزده آبان خواهیم آمد تا باز سبز کنیم همه جا را ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت9:1توسط کدو تنبل | |

متن نامه ای به رویترز در رابطه با جایزه محمد امین از سوی رویترز به بلاگستان فارسی بخاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری» اهدا شده است. موافقان با این نامه میتوانند متن را در وبلاگ خود بگذارند تا لیستی از وبلاگ های حامی تهیه و همراه با نامه برای رویترز ارسال گردد. صادق جم (رویترز باید از بلاگستان فارسی عذرخواهی کند) جناب آقای کریستوف پلایتگین؛ ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانه‌ای رویترز؛ با سلام! شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری» به اندازه‌ی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود! شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانه‌ها، زندگی‌شان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار می‌کردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگ‌نویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، می‌تواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟! مگر نبودند بلاگ‌نویسانی همچون سمیه توحیدلو، وحید آنلاین و حنیف مزروعی ومهدی محسنی و… که در این راه دربند شده اند و در به در گردیده‌اند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت می‌توان گفت اکثریت قاطع بلاگ‌نویسان و بلاگ‌خوانان فارسی، وی را تا این زمان نمی‌شناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمی‌شد تا اینکه به دم دست‌ترین فرد تعلق گیرد؟! انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از این‌ها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کرده‌اید از نظر می‌گذراندید! حقیر و بسیاری دیگر از بلاگ‌نویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت23:54توسط کدو تنبل | |